تبلیغات
دفترخانه اسناد رسمی شماره 2مراغه(افق سردفتری) - جای من در کجای اندیشه توست - نقل از وبلاگ من ، شاید یک سردفتر

جای من در کجای اندیشه توست - نقل از وبلاگ من ، شاید یک سردفتر

نویسنده :هادی عطاریفر
تاریخ:شنبه 6 مهر 1392-12:44 ق.ظ


بیش از یک ماه است در لاک خود فرو رفته ام و هرچه با قلم وکاغذ کلنجار می روم  بغضم نمی شکند وقفل زبانم گشوده نمی شود .عموجلالی عزیز وقسطاس وافق سردفتری وجناب کریمی ویاران همیشگی دیگری مرا به نوشتن خواندند واما دستم بر سپیدی کاغذ نچرخید. از کودکی عادت دارم وقت شکستن غرورم سکوت کنم وسخن نگویم ،شاید که د رخلوت خویش راهی یابم و مرمت کنم ستونهای فرو ریخته ی روحم را !

آن روز که سخن از "ثبت آنی " به میان آمد وناباورانه دریافتم که جامه ای بر قامتمان دوخته اند بی آنکه از "خواستن و نخواستنش" ، از رنگ وجنس و طرحش واز ذوق وسلیقه وحتا نیازمان چیزی پرسند،بغضی ناخواسته گلویم را فشرد و ناخودآگاه چون کودکی به درون خویش خزیدم ...حس دخترکی داشتم 15 ساله ،با هزاران وامید ومیلیونها آرزو ،پر از جست وخیز ونوجوانی ،که ناگاه و ناخواسته وادار به ورود به دنیایی دیگر می شود ،دنیایی در کنار کسی که نه او راه دیده  ونه می شناسد ونه یقین دارد که روزگاری حتا بتواند درکنارش شادمانه زیست کند و بی واهمه لبخند رند، وتنها وتنها به خواست اولیای خویش مجبور به پذیرش وورد به آن دنیای عجیب وناشناخته است .چه زود می پژمرد ارزوهایش وچه دیر از خاطر می روند حسرتها...

به غرورم بر خورده بود ،سالهای سردفتریم اگرجه طولانی نیست ،اما سالهای غرور و اندیشه ام از سن فعلی ام کمتر نبوده اند،چگونه می توان گام در راهی نهاد که هیچ تصوری از آن تا به امروز در خاطرم خطور نکرده است ؟مگر می شود از "من " گفت  واز "من " غافل ماند؟مگر می شود چون آن دختر 15 ساله عنان واختیار وآینده وآرزوها را تنها با "شرم وحیا" یا تنها با گرهی کوچک بر پیشانی به دست سرنوشت سپرد؟پایانی بر اندوهم نبود ومی دانستم حتا بیان طرز تلقی ام از وضعیت پیش رو مرا در تنگنا قرار خواهد داد.ناچار گذر زمان مرا به 26 شهریور رساند ،بی آنکه  بدانم دقیقن کدام سمت ذهنم را التیامم بخشم که بتوانم ولو به قدر لحظه ای با شریک جدید زندگیم :"ثبت آنی "،کنار آیم  با این آرزو که روزگاری مهرش بر دلم افتد وعشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها...

نمی دانم ،می دانستم و از خاطر برده بودم  یا نمی دانستم و جاهلانه با تکه چوبی راهی اقیانوس شده بودم؟ ! در گیر ودار دست وپا زدن در "شب تاریک و بیم موج وگردابی چنین هایل" ،جایی که نه تخته سنگی یافت می شد برای لحظه ای  امید رهایی ونه دمی فروخفتن موجها برای نفس کشیدن ،به چشم خویش دیدم هزار غریق چون خود ،دل بسته به تکه چوبی مبتلا به دریایی طوفان زده ...

حالا در کشاکش این روزهای بی ثمر ،این روزهای ملال آور، این روزهای تلخ وکشدار، قلمم دارد می چرخد نه آن چنان که سبکم کند ،نه که رهاییم بخشد،نه که التیام  بخشد جراحت این روزهای  بی رحم را..بی تاب فریاد زدنم  ،نه از آن فریادهایی که البته بجایی نخواهد رسید !گوشم به راه است ومدام می شنوم آنچه باید باور کنم ونمی توانم !هر بار در مشارکتی عمومی سهیم می شوم به وضوح سهم خود را حس می کنم ،باخواندن آرای صندوقها همیشه آن رای اخر را از آن خود می دانم ودر دل می گویم :نبودنم یک چرخ بزرگ را از کار می انداخت ،خوب شد که بودم ! جای مذمت نیست ،حتا اگر کودکانه حتا اگر بی خردانه ،این تلقی من از زندگی ست وبا آن راههایی رفته ام که مپرس ...

حالا از آمار وارقام  می شنوم ، از اسنادی که در جغرافیای سرزمینم "ثبت نهایی " شده اند وثانیه  ثانیه در تصاعدی هندسی شمارشان بیش وبیشتر می شود.می شنوم ودلم ارام نمی شود ،کجای این قله ی باشکوه ایستاده ام ؟هیچ ،هیچ ! حیرانم در گردنه های آغاز .دستانم از انجماد چنان خشکیده اند که گویی تاب آویختن به صخره هایم نیست .کاش کولاک فرو می نشست ولااقل صدایم در کوهستان می پیچید وکسی از وجودم آگاه می شد ...

نومید نیستم نه ! اما از "جناب ثبت آنی "می پرسم :جای من که شیفته ی حرفه ی خویش بوده ام  در کجای اندیشه ی توست؟مرا که قلمم را بر نانم واندیشه ام را برجانم گزیده ام کجای قله ی رفیع غرورت جای داده ای؟ کجای کارم لنگ می زند که هنوز دستم برای رسیدن به "ثبت نهاییت " کوتاه مانده است؟ دریاب ضعیفان را در وقت توانایی!

دلم لک زده است برای چشمان عسلی دخترک افغان که این روزها می داند کار خانم وکیل لنگ است وپیدایش نمی شود!دلم تنگ قصه های دور ودرازی ست ،که تا ثبت سند ، از ریش سپیدان می شنیدیم ...دلم تنگ است برای عجله های مدام  جوانکها و چکهای وامانده ی هرروز و...نمی دانم باید دعا کرد یا صبر؟سکوت کرد یا فریاد زد؟گفت  یا نگفت؟ چشم بست یا چشم گشود؟ می ترسم به نمی دانم هایم عادت کنم!

  زیرکی را گفتم این احوال بین خندید وگفت                 صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی 

خواستم سخنم با نومیدی به پایان نرسد،خواجه ی را به یاری طلبیدم ،چنین فرمود:

باغبان گر پنــج روزی صحبت گـل بایدش   

                                                   برجفای خار هجران صبر بلبل بایدش

      ای دل اندر بنـد زلفش از پریشـانی  منـال    

  مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

        رند عالـم سوز را با مصلـحت بینی چه کار؟      

 کار ملک است  آن که تدبیر و تأمل بایدش

   تکیه برتقوی ودانش در طریقت کافریست

    راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

     با چنین زلف و رُخـش بادا نظر بازی حـرام   

    هر که روی یاسمین و جعــدسنبل بایدش

    نـازها زآن نرگس مسـتانه اش باید کشـید   

     این دل شـوریده تا آن جعد و کاکل بایدش

     ساقـیا در گردش ساغـر تعـلل تا به چـند   

    دور چون با عاشـقان افتد تسلسل بایدش

    کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود

 عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش

 








Admin Logo
themebox Logo